Distorted Ghazals is an attempt to rethink songwriting. It draws on the core principles of classical Persian poetry, meter, structure, rhetorical devices, and linguistic precision, but places them within a contemporary, and at times post-modern, context, allowing the listener room for a personal interpretation of the work.
Musically, the album deliberately moves away from familiar patterns and turns instead to genres rarely associated with classical Persian poetry, such as blues-rock and metal. This choice is not about virtuosity or force, but about giving an unfiltered voice to the emotions embedded in the text.
This direct engagement with feeling, immediate, sometimes abrasive, sometimes fragile, is an effort to articulate what is usually left unspoken. The result is a collection that neither retreats into nostalgia nor relies on established songwriting formulas, but instead proposes a new way of re-encountering the legacy of Persian poetry in an open and unfamiliar space.
آلبوم غزلهای آشفته (Distorted Ghazals) تلاشی است برای بازاندیشی در ترانهنویسی؛ تلاشی که از اصول شعر کلاسیک نظیر وزن، ساختار، آرایه های ادبی و دقت زبانی وام میگیرد، اما آنها را در بستری معاصر و گاه پستمدرن به کار میبرد تا به شنونده فرصت برداشتی شخصی از اثر بدهد. در سطح موسیقایی، آلبوم با فاصله گرفتن از الگوهای رایج، به سراغ ژانرهایی کماستفادهتر برای شعر کلاسیک فارسی مانند بلوز-راک و متال میرود؛ نه برای نمایش قدرت، بلکه برای بیان عریان و بیپردهی عواطفی که در متن نهفتهاند. این برخورد صریح با احساس، بیواسطه، گاه خشن و گاه شکننده تلاشی است برای گفتن آنچه معمولاً پنهان میماند. نتیجه، مجموعهای است که نه به نوستالژی پناه میبرد و نه از فرمولهای آزموده شده ی ترانه نویسی استفاده میکند، بلکه میکوشد امکان تازهای برای باز شناسی میراث شعر فارسی در فضایی رها و جدید پیشنهاد کند.
آلبوم «جلای دوباره» تلاشی است برای بازخوانی و بازسازی موسیقی گیلکی؛ موسیقیای که بخش مهمی از حافظهی شنیداری ما را شکل داده و نامهایی چون شمس، فرامرز دعایی، فریدون پوررضا و احمد عاشورپور با آن گره خوردهاند. بسیاری از این قطعات در دورهای ساخته شدهاند که موسیقی پاپ ایران هنوز به معنای امروزی شکل نگرفته بود؛ دورانی که بخشی از آهنگها، آگاهانه یا ناخواسته، از ملودیها و ساختارهای اروپایی وام میگرفتند و در مواردی، میان محتوای اندوهبار شعر و فضای شاد و رقصگونهی موسیقی ناهمخوانی دیده میشد. در این آلبوم تلاش کردهام موسیقی و ملودی را با حالوهوای درونی متن آشتی بدهم و به نوعی تناسب عاطفی میان شعر و صدا برسم.
در «جلای دوباره» برخی از ترانههای گیلکی در قالبهایی کمسابقه برای این زبان و فضا اجرا شدهاند؛ از بلوز و فلامنکو گرفته تا راک و حتی متال. با وجود استفاده از این زبانهای موسیقایی غربی، هیچیک از ملودیها کپی یا بازسازی مستقیم آثار شناختهشدهی غربی نیستند و هر قطعه، ملودی ویژهی خود را دارد که از دل شعر و فضای گیلکی آن بیرون آمده است. در عین حال، در مواردی که ملودی و موسیقی نسخهی اصلی چنان کامل و اثرگذار بوده که تغییر آن ضرورتی نداشته، همان ملودی حفظ شده و تنها با تنظیمی تازه ارائه شده است. این آلبوم نه بازگشت صرف به گذشته است و نه گسست از آن، بلکه تلاشی است برای شنیدن دوبارهی موسیقی گیلکی، با صدایی امروزین و صادقتر با محتوای خود.
می گسار
از برای عشقِ میهَن در فرار
میدَوَم چون آهویی درکوهسار
قلب خود را میسِپارم بر تو باد
چون که همچون باد گشته بی قرار
چرخِ گردون، در عَزایِ قِصِّه اَم
غُصِّه با مِی میخورد این مِیگُسار
مِیگُسار
شُعلِه در بُنیادِ هَستی اَم فِتاد
بس که پای خود گَزیدم، همچو مار
کِی از این در می شَوَم بیرون خدا
این جهان دیوار و جانم بی حِصار
چرخِ گردون
غُصِّه با مِی میخورَد این مِیگُسار
مِیگُسار
چون که صَهبایی ز مَشرِق خورده اَم
تا قیامَت چشم من گشته خُمار
در زِمِستانِ زمان، لَرزیده ایم
بر بُلندای چِکادِ کارزار
زندگی با چهرِه اَش آغاز شد
گَر چه تا پایان نبودَش بَخت، یار
با کلامش آسمان را میشِکافت
گَر که بودَش اَندکی مهری ز یار
چرخِ گردون
غُصِّه با مِی میخورد این مِیگُسار
مِیگُسار
کعبه
هر بار تو را دیدم، دنیا به سرم کوبید
دردی که مثالش نیست، در توان و در باوَر
این درد توان فرسا، این حَسرَتِ جاویدان
درمان که برایش نیست، از مُسلِمُ از کافَر
با مشتِ گِرِه کرده، شمشیر تو بُرنده
می زنی مرا بَر سَر، همچو پُتکِ آهَنگَر
ای کَعبِه یِ شِش ضِلعی، تو قِبلِه ی مجعولی
لیکن به تو می آیَند، از باختَر و خاوَر
هر آنچه به من گفتی، از بر شده ام لیکن
امروز، که می جویَم، رَفتَه است تُرا خاطَر
سر سوی کدامین راه، باید بِنِهَم امروز
تا شاد، شَوَم شاید، از فشار کوه شر
سرچشمِه یِ اَخلاقی، نیکی همه کِردارَت
عدل آنچه تو میگویی، وقتی که تویی داور
ای کَعبِه ی شِش ضِلعی، تو قِبلِه ی مجعولی
لیکن به تو می آیَند، از باختَر و خاوَر
دنیا شده خاکستر
ویرانه شده هر جا
مرگ تو کند روزی
زندگیِ ما زیبا
ای دردِ تُو درمانم، ای کُفرِ تو ایمانم
امید، بِه آن روزی، کز مرگِ تو خندانم
ای کَعبِه یِ شِش ضِلعی، تو قِبلِه ی مجعولی
لیکن به تو می آیَند، از باختَر و خاوَر
در اَنجُمَنِ پیران، مُردِگانِ جاویدان
گفتی تو ز خون گریه، از برای این سامان
سازَندِه یِ این سامان!
اُسطورِه یِ جاویدان!
ای کاش بگیری تو، مرگ و دردِ بی درمان
ای درد تو درمانم، ای کُفر تو ایمانم
امید، بِه آن روزی، کز مرگِ تو شادانم
خورشید به یک دستم، از روی زُحَل جَستم
من این همه می بَخشم، چون به مرگ تو مستم
زاده شد
بِه دربارِ جمشید و آن جام جم
جهان بود و آیینهگر زاده شد
سیاوُش گذشت از میانِ شرار
وَ خونَش به شِکلِ شَجَر زاده شد
ز فریادِ رستم، زمان لال، ماند
که سُهراب از او بیخبر زاده شد
زاده شد
زاده شد
جهان از خطر
زاده شد
زاده شد
زاده شد
حقیقت زِ شر
زاده شد
سِکَندَر به دنبالِ فردا دَوید
ولی مرگ از او پیشتَر زاده شد
از آن دارِ حَلّاج، معنا گُریخت
خِرَد، از دلِ آن خطر زاده شد
به بغداد، حِکمَت، نَفَس تازه کرد
ولی فِتنِه هم پُر خطر زاده شد
چو سینا نِوِشت از شَفایَ عَدَم
به قانونِ خود، مُعتَبَر زاده شد
زاده شد
زاده شد
خِرَد از عدم
زاده شد
زاده شد
زاده شد
جهان از ستم
زاده شد
شبِ آندُلُس، گَر به آواز، سوخت
وَ خورشیدِ عِلم از سحر زاده شد
قَلَندَر بُخارا شکست و ولی
سَمَرقَندِ شِکَّرشِکَن زاده شد
عصا در کفِ موسی آتَش گرفت
چو عیسا، زِ نُو، زندهتر زاده شد
چو خَیّام، پیمانه پُر شَک، نمود
یقین از دلِ هر، اگر زاده شد
چو رومی به رقص آمد و عقل، سوخت
غَزالی، از او خامتر زاده شد
زاده شد
زاده شد
یقین از شک
زاده شد
زاده شد
زاده شد
زاده شد
شبی جاوِدان در جهان شُعلهوَر
وَ خوابی از آن، تلختر زاده شد.
سقوط
پرچمی سرخُ سیه، بر دوشِ او
خُفتگان با خنجری، مَدهوشِ او
می چکد خون از همه، انگشتِ او
روحِ صدها کشته در هر مُشتِ او
رودِ خون جاری شد از هر مَدفَنی
در کَرانه می نوازد سَمفُونی
در نوایَش خَندِه ای اهریمنی
ای پرنده،
این قفس جای تو نیست
جای مَرگ است این تو را،
نِی جایِ زیست
پرواز کن،
یا برای ضربه ها، آماده باش
پَر، باز کن،
تا نَمیری در سُقوطی دلخَراش
آسمان با این فَراخی را ببین.
گوی زر بالا و آبی، در زَمین.
ما ولی در گوشِعی پُر اَشکُ خون
کارِمان شد گریه و جنگ و جنون
با طنابی میرَوَم،
در آسمانی پُر خیال،
نا کجایَم میبرَد، هر چرخِشِ این چَرخ، بال.
گوش کن،
گویا صدایی می وَزَد
از اُفُقها بوی شادی میرِسد.
ای پرنده، صحبت از پرواز کن
یا سُقوط...
پرواز کن
یا برای ضربِ ها، آماده باش
پَر، باز کن،
تا نمیری در سُقوطی، دلخَراش
پرواز کن
پَر،
باز کن.
منجمد
جملههایَت تیره و پیچان، چو دود،
نَغمِه هایی از دلی خاموش بود.
سوختم، در شُعلِه هایِ بیقَرار
شب شکستم، رو به روزی بیبَهار
در هَیاهویِ، جهانی بی نوا
نام من، گم شد میانِ صَد صِدا
هایُ و هویِ عشق ما را، باد بُرد
شُعلِه های زندگی شد مُنجَمِد
در هُجومِ شَک، صدامان، گُم شده
روح ما، آیینه ای بی مُعتَمِد
سوختم سوزیدنی بس جانفُروز
در سفرهایَم ز شبها سویِ روز
با نَوایِ یا غَرا نیقُل عُلا
در عُبور از شب، هُجومِ سایهها
از برای زندگان ماندگار
جمله باید مُرد، در این روزگار
هایُ و هویِ عشق ما را، باد بُرد
شُعلِه های زندگی شد مُنجَمِد
در هُجومِ شَک، صدامان، گُم شده
روح ما، آیینه ای بی مُعتَمِد
از برایِ زندگانِ ماندگار
جمله باید مُرد در این روزگار
یوسف
ای ماه شبِ شُوقَم
در نورِ تو میرقصم
چون بادِ سَحَرگاهی
سرگشتِه وُ مجنونم
از باغِ دلم برخاست
مرغی به هوا دیشب
در مَدرِسِه یِ عشقَت
تنهاست مَرا مَکتَب
در چاهِ غَمَت اُفتاد
چون یوسُفِ دلتنگی
من بَردِه یِ چشمانَت
هربار که می خندی
من بَردِه یِ چشمانت
هربار که می خندی
ای آینهٔ پنهان،
تفسیرِ همه رازَم
من جهانِ پُرشوری
با نور تو می سازم
در چاهِ غَمَت اُفتاد
چون یوسُفِ دلتنگی
من بَردِه یِ چشمانَت
هربار که می خندی
من بَردِه یِ چشمانت
هربار که می خندی
نردبان
سَرابی، تو به صحراهایِ پِندار
چراغی روشن و همواره بیدار
به شَطرنجِ جهان هر مُهره ام سوخت
کَمَر بِشکستِه ام از رنجِ آوار
مُنَجِّم از گُسَستِ کَهکِشان گفت
سِتاره در کنارم، هست بسیار
بیا ای دوست تا با هَم بخوانیم
ترانه، یا سرودی، گرمِ گُفتار
به هَر منظَر بِدیدَم نیکرویی
یکی دیوانِه یا مست و نه هُشیار
ولی در شهرِ مُژگانِ دو چشمَت
ندیدم مَردُمانِ راست کِردار
بیا ای دوست تا با هَم بخوانیم
ترانه، یا سرودی، گرمِ گُفتار
بِسازَم نَردِبانی سوی عشقَت
که با آن بُگذرَم از هَر چِه دیوار
به پِیکانت نِمودی پِیکَرَم ریش
شدم در پیشِ تو مُرغی گِرفتار
به آوایَم بخند و گَه به رقص آ
که هَر نَغمَه است چون گردِش به گُلزار
بیا ای دوست تا با هَم بخوانیم
ترانه، یا سرودی، گرمِ گُفتار
به شَطرنجِ جهان هر مُهره ام سوخت
کَمَر بِشکستِه ام از رنجِ آوار
مغناطیس
من که از دنیای دون، بُگریختم
با جمیعِ عرش و فرش، آمیختم
تا که شاید در بلندای زمان
خارج از اِدراکِ مَحدودِ جهان
مارپیچی، توبه تو از نور و برق
در ته هر ذره ای از غَرب و شرق
میبِرَقصَد برق و مِغناطیس
میبِرَقصَد برق و مِغناطیس
همچون یک فَنَر
میجَهَد از مَرکَزی در هر جَهَت
چون گاوِ نر
می نوازد با نوایی، بی مثال
می بِرقصَد چون، دِرَختانِ شمال
آنچه از دنیایِ زیرین، گفتمَت
باشدت چون رهنما در خِدمَتَت
درکِ کیهان میکنی با این کِلید
گفتمَت درسی زِ دنیایِ بعید
میبِرَقصَد برق و مِغناطیس
میبِرَقصَد برق و مِغناطیس
این همه نور و جَرَقِه، انفجار
و دُّخانُ یَنقَلِب اِل لَلحِجار
وَلحجارُ تَحتَوِل اِل لَلجِبال
خُذْ عِلْمَ دُنیا مِن هَاذَلمِثال
لابه لای غنچه ها نقش و نگار
در پسِ دَشت و دَمَن پای بهار
میبِرَقصَد برق و مِغناطیس
میبِرَقصَد برق و مِغناطیس
این چنین کاری که من بَرساختم
روحِ آدم را ز نو برتافتم
موش کاغذ خور
ز مَردُم بُریدم به صحرا شدم
از آنجا پَریدم چو عَنقا شدم
به هر گوشِه ای می پَریدم چُو پَر
به چشمانِ مَردُم، مُعَمّا شدم
جهانی پر از خوشه های بهشت
هَزاران سرودند و شِیدا شدم
سُروشی بیامَد ز عَهدی قَدیم
مرا بُرد و من غرقِ دریا شدم
مرا بُرد و من غرقِ دریا شدم
همین بس که در جَمعِ این، قاریان
به هر دَفتری شُعلِه اَفزا شدم
به موشانِ کاغذخورِ بی سواد
چِهِل دَفتَرِ پُر زِ مَعنا شدم
صدایم بریدست این مَردِ پیر
بمیری اِلاهی که حاشا شدم
چِهِل دَفتَرِ پُر زِ مَعنا شدم
به چشمانِ مَردُم، مُعَمّا شدم
مرا بُرد و من غرق دریا شدم
مرا بُرد و من غرق دریا شدم
شب
شبی پُر زِسایه، چو صحرایِ درد
دلِ پیرِ من، خسته از رنج، سرد
چو شُعلِه، شکُفتم به شب تا سَحَر
نگفتی و رفتی زِ من بی خبر
تو بیگفتوگویی گذشتی چو باد
شدی زخمِ خاموش بر جانِ شاد
نگاهی پر از بوسه وُ اشکُ کین
ندیدم کسی را بخَندَد، چُنین
نه طوفان، که موجی پریشان و دور
شدی گم، در آن ساحلِ بیحُضور
نه موجی، نه طوفانِ، تو بَحری مَتین
خِرَد شد چو موجی به دریایِ چین
بِچین خوشه هایِ گُلِ خشم را
بِشویان دو ابرو وُ آن چَشم را
نگاهی پر از بوسه وُ اشکُ کین
ندیدم کسی را بخَندَد، چُنین
بیا تا که شوریست، صَهبا خوریم
بِه خَندِه، کمی بی مُحابا خوریم
کُنون نغمِه ها با تو خواهم سرود
زنم ارغَنون، یا صُراحی و عود
به دِجله، بریزیم دریایِ زر
فُراتی زِ اَلماس، یابیم، تر
زِ شب نَم غُباری به شیشه، نشست
ولی چشمِ من، گرمِ دیدار، مست
نگاهی پر از بوسه وُ اشکُ کین
ندیدم کسی را بخَندَد، چُنین
شنا کن
شِنا کن تا به ساحِل، بازگردی
در این دریا
،که یونِس هم در آن،
ماهی ندارد،
بِپَر در آسمان در خواب و رویا،
سُلِیمان هم،
دِگَر قالی ندارَد
بِبار آن آفتابِ پُر، فروغَت
اگرچه دل، دِگَر نوری ندارَد
نَمَکپَروَردِه شد، این جان و روحم
ولی دریای دل، شوری ندارَد
شِنا کن
شِنا کن، از جَزیره تا جَزیره
اگرچه، بازویَت
زوری ندارد
بِدان، آن سویِ دریا، منزلی هست
ولی، جویِ مِیُ و حوری ندارد
شِنا کن
شِنا کن
شِنا کن، از جَزیره تا جَزیره،
اگرچه، بازویَت
زوری ندارَد
همه درَّندِگان، جَمعَند، اینجا
ولی کَس قدرتِ موری ندارَد
مَنوشان جامِ مِی از آن لبانَت
به آن تاکی، که اَنگوری ندارَد
در این شهرِ سگانِ هار و بیبند،
دِگَر، داروغه محصوری ندارَد
شِنا کن
اگرچه، بازویَت،
زوری ندارَد
شِنا کن،
بدان آن سوی دریا منزلی هست
ولی، جویِ مِیُ و حوری ندارَد
همه چشمان خود، بستند بر نور،
همه چشمان خود، بستند بر نور،
وَگَرنَه شهرِ ما،
کوری، ندارَد
شِنا کن،
شِنا کن.
می
ای پسر! پندی زِ پیران یاد، گیر.
تا جوانی مِی بِخور، هِل جام شیر.
جام جم، در هر جهانی جُسته جای.
جایِ جِیحون، جوی خون جاری به نای.
ما و مِی یارانِ هَم غَم بوده ایم
بس حوادِث بر سر خود بُرده ایم
من نیَم پیغمبَری با پای و پِی
من فقط گویم تُرا مِی، نوش مِی
من نیَم پیغمبَری با پای و پِی
من فقط گویم تُرا مِی، نوش مِی
زخمِ گزمه، نیشِ شِیخ و شاهِ عصر
ما پیِ ساقی دَوان در شوق حصر
هفت خطِّ ساغَرُ پیمانه را
دِی بِخُردَم در همه خُم خانه ها
من نیَم پیغمبَری با پای و پِی
من فقط گویم تُرا مِی، نوش مِی
من نیَم پیغمبَری با پای و پِی
من فقط گویم تُرا مِی، نوش مِی
من زِ پیمانه گذشتم دوش، باز
بر سر خُم رفته ام بی هوش، باز
عادتم شد مِیگُساری تا به مرگ
رفته ام در بحرِ مِی بی ساز و برگ
هر کسی کو دور، ماند از اصلِ خیش
داعِمَن در حال حرکت سویِ پیش
ای که از بحرِ مِی و مستی نِعی
تو در این درگَه کجایی؟ پس کِعی؟
من نیَم پیغمبَری با پای و پِی
من فقط گویم تُرا مِی، نوش مِی
من نیَم پیغمبَری با پای و پِی
من فقط گویم تُرا مِی، نوش مِی
تلخیِ مِی شهدِ رَبّانی بُوَد
در حَلاوت شِکَّرِ ثانی بُوَد
در جِدال مَردِ حق با نفس خویش
مِی نماید راهِ پَس، از راهِ پیش